از اتوبوسه گمبد-مشهد پیاده میشم و یه جهت رو انتخاب می کنم . بدو بدو به اون سمت می رم . ( . . . ) جایگاه شماره ی یک .

اونجا که می رسم یکی داد میزنه : بدو که رفتیم ، نیشابور نیشابور . خانوم شما نیشابور میری  ؟ . . . آقا . . . ؟

انگار اتوبوس می خواد راه بیفته ! زیر باره کوله و کیف له شدم. ز دور دستمو به طرف اتوبوس دراز می کنم . به طرفش می دوم . راننده ماشینو روشن میکنه . می پرم تو ماشین .

-هوووووووووی ، چه خبرته ؟


رو یه صندلی دوباره شروع می کنم . کاری که تمام دیشب کردم . زور می زنم که خوابم ببره . . . گوشیه هی ونگ ونگ می کنه .

کجایی ، کی میرسی ؟

ای خداااااااااااااااااااااااااااااا !

ولم کنین .

(ونگ ونگ ، ونگ !)

نزدیکه باغشنم ، دارم می رسم . یه نیم ساعت دیگه اونجام .
،

بــــــــــــــــــــــــــــــــوق . . .

،

 رسیدیم.

داییم از اون ته داره واسم دست تکون می ده .

-هی یارو . . . تو اینجا چی کار میکنی ؟ سمنان بودی که .

- پاتو رو اگزوز نزار .

می رسیم خونه . ساعت نهه . پرنده پر نمیزنه . خوابیدن . یهو مادر بزرگم از پشت در می پره بیرون .

-اومدی؟!

 پ.ن:

  1. اینجا گمبت است . . . جایی که اجسام به دلیل نیروی تکیه گاهشان به هوا پرتاب می شوند .
  2. مراسم جانبخشی به رادیو با حضور قاری مهندس مصطفی ، با تلاوت دعای فلان . 4 شمبه ، 345/2/1 ، با  صرف نون کمبه و خیار .
  3. 7 ببر کوهستان خسبیده بودن . به هر حال . سختیه روزگار ایجاب می کنه شب بیداری پیشه کنن .یه ایرانه  و 4 تا کانال . فیلم سینمایی های اونا رو هم  تا ته تماشا نکنی که . . .
  4.  من و ننم هم آنفولانزایه خوکی گرفته بودیم . نشون به اون نشون که ننم تا دو لقمه غذا می خورد انگار یه خوک کامل رو خورده بود ، منم حالم خیلی خوک بود .
  5. پست بعدی خیلی طولانیه . بی خودی خودتونو علاف نکنین .
  6. پایان .
  7. می خوام پست طولانی بزارم کسی نبود ؟
  8. انقدر پسته طولانیه که خودم حوصله نداشتم دوباره بخونمش ، اگه جملهاش با هم نمیخوند یا دو بار تعریف کرده بودم و کش داده بودم و فلان و فلان شرمنده . اصلا شما هم نمی خواد بخونید .

نوشته شده در تاریخ 1388/08/14    | توسط: مصطفا    | طبقه بندی: فی احوال حاضر،     |
نظرات()