سره کلاس فیزیک بودیم . یک عالمه سکوت .
همه ی سرا پائین بود . نشسته بودیم دور هم و زل زده بودیم به یه سوال . فعالیت گروهی بود .
هر کسی یه نیگا به سوال می کرد و یه نیگا به چرکنویس . بعد هم با انگشتاش ور می رفت و با خودش پچ پچ می کرد .
چند دقیقه بعد . . . یکی از سرا اومد بالا . خودکارو از دستم گرفت و شروع کرد به یادداشت کردن .
دوباره همه رفتیم تو فکر .
چند خطی که نوشت ، وایستاد . خودکارو از رو برگه برداشت . هنوز هم به سوال خیره بود . کم کم خودکارو برد سمت صورتش و از گوشه ی لبش گذاشت تو دهنش .
یهو  (ناگهان) کلشو آورد بالا و حالت بدی به چهرش داد و یه خورده دهنشو مزه مزه کرد .
-این چرا اینقدر خیس بود  ! . . . کرده بودی تو دهنت ؟!

پ.ن :
  1. خدکاره خودمه ، دوس دارم بکنمش تو حلقم ، اصلا اگه هم خیلی پیله کنی . .
  2. این قضیه که  داشتیم فک می کردیم بر می گرده به چند سال قبل . . .
  3. الان که دیگه . . . رو مسله ی فیزیک . . . اهع ! . . .  فیزیک داره رو ما فکر می کنه . . . . با تعجب .
  4.  یهو یادم اومد . این داستانه .
  5. خدکارو کرده تو دهنش .
  6. خجالتم نمی کشه .

نوشته شده در تاریخ 1388/08/23    | توسط: مصطفا    | طبقه بندی: فی احوال حاضر،     |
نظرات()