از جمله خورده جنایت های مادره :

در یک روزه آفتابی ، هنگامه بعد ِ ظهر همه با صدای وغ وغه یک بچه که خاله ام بود بیدار شدند .
دو طفل نامعصوم و یک پیره زن . ( پیره مرده سره کار بود . )
پیره زنه سرشو بلند کرد ، آب دهنش رو از پنجره به بیرون پرتاب کرد و گفت :
حالا لازم نبود پیرزنه چیزی بگه ، چون بچه ها حساب کار دستشون اومده بود .  باید می رفتند اون طفل صغیر رو که داشت در آتش نفرت از این روزگار می سوخت آروم می کردند ، وگرنه شام خبری نبود .
طفلین کمی فک کردند و سعی کردند از ابزار موجود در خانه استفاده کنند تا قضیه سه نشود . ( آن ها طفل های معمولی نبودند )(پسره میخواست در آینده مهندس بشه و دو تا هم زن بگیره ) .
این بود که یک پارچه برداشتند و به دو سره آن طنابی بستند و از سقف آویزانش کردند .  این وسیله کاربرد های زیادی داشت چون گهواره و منجنیق . گوه واره هم میشد .
کودکان طفل را در گوه واره گذاشتند و تابی دادند و رفتند پی کارشان اما ساعتی بعد باز آلارمه آبجی کوچولویشان به صدا در آمد و کلی بوق زد .
دختره پرید آبجی کوچولویش را عوض کرد جاش دو تا پفک گرفت . اما چون آلارمه آبجی کوچیکه بیش فعال بود پسش آوردند .
این بود که دوباره آن طفل معصوم از دست و پنجوله روزگار مشغوله زاری شد و به پوست لطیفش ناخون کشید .
داشت به خروش می امد که دو کودک از دور پیدایشان شد و سایه ی سیاهی بر رخسار کودک افتاد .
هرچه کودک خوات توضیح دهد و قضیه را با دموکراسی حل کند نشد که نشد . گرفتندش و انداختندش در گوه واره . بعد هم تابش دادند .
اول آرام تاب می دادن اما کم کم جو فرا گرفتشان و با هم مسابقه گذاشتند که آره کی بیشتر تاب میده .
طفل تصمیم گرفت ساکت بشیند و انگشتش را بمکد و منتظر باشد ، اخر تا تهش را خوانده بود .
سرعت گوه واره هر لحظه فزونی و قلب طفل در دماغش آمده بود .
کودکان که دیدند از طفل دیگر صدایی برون نمی جهد ، با دو انگشت اشاره و وسط پیروزی را به هم اعلام کردند و خواستند دله کودک را شاد کنند .
این بود که خواهره بزرگ تر زورش را در بازویش جمع کرد و با بالا آمدن تاب (گهواره) داداشه را نشانه گرفت و نیرویی عظیم به تاب وارد کرد . و تاب همچنان به سمت داداشه رفت .
اما چون تلوزیون جدیدا زورو نشون می داد داداشه پرید اون ور جاخالی داد ، منتها طفل کوچک از درون منجنیق (گهواره) به سمت دره بسته شوت شد .
با صدای ویژژژ مختصری در هوا پرواز کرد و سپس با مخ به در اصبابت کرد و لایه ی رویی در را شکست . و سوراخ کرد و رفت تو .
طفل کوچک آهی کشید و خشنود شد ، چون دیگر داشت حوصله اش سر میرفت . (کمی طولش داده بودند ) .


پ.ن :
  • طبق آمار استعلام شده ، دو طفل دیگر سریع دختره را از روی زمین جمع کردند و در منجنیق گذاشتند و بعد هم به پدر و مادرشان گفتند که پامان به در خورده . صدای طفلـِ کوچک هم در نیآمد . تو بگو یک قطره اشک .
  • فال هفته ، متولدین شهریور : 
با مسئولیت بیشتری کارهای شغلی یا درسی خود را انجام دهید . به . . .  به  تقویت بیشتر حافظه خود نیاز دارید . برای دستیابی به هدفی که در سر دارید راه های درست و بهتری را در نظر گیرید که به دیگران لطمه ای وارد نیاید . ( من هیچ گونه هدفی در سر ندارم و تکلیف چیست . )


نوشته شده در تاریخ 1388/09/23    | توسط: مصطفا    | طبقه بندی: از قدما گویم برایتان ،     |
نظرات()