در یکی از روزهای خلوت قدیم ، هنگامی که کودکانه زیادی اوقاتشان به خاطر برخاستن از خواب بعد ظهر تلخ بود ، بعضی کودکان خواب حالیشان نبود ،
مصطفی کمی در خانه چرخ زد . نگاهی به ساعت کرد اما زیاد خوشحال نشد . این بود که تصمیم گرفت برود سره بازی مورد علاقه اش . " حالا تا شب چی کار کنم ؟"
یخچال را که گشت ، کمی که نگاهش را روی در و دیوار اتاق کشید ، دنبال چیزی بود که تا روزش را با آن شب کند .
اول دیدگانش بر روی پشتی ها مکث کردند . به سراغشان رفت . چند پشتی را کنار هم روی زمین چید و رفت آن سر خانه ،دورکشی کرد . دوید و دوید . و با تمام وجود در هوا پرید و در لذات دوران کودکی غوطه ور شد . منتها وختی با کله به زمین آمد ، با گفتن "آخ" ای مادر را به آنجا کشاند و طبق معمول با دستور " وای زدی همه جا رو به هم ریختی ، زود باش جم کن ببینم " مواجه شد .چنین بود هرچه لذت برده بود را به باده فراموشی سپرد و تصمیم به تنبیه پشتی ها گرفت و هر کدام را با تمام زور به سمت جای قبلی شان با مشت و لگد پرتاب کرد و آن ها را وداع گفت .
مقداری این ور و آن ور رفت  . بالای یک بلندی رفت و پرید پایین . خودش را پا لنگی انداخت ، تلوزیون نگاه کرد ، اما هیچ یک فایده نداشت . حوصله ی مصطفی داشت سر می رفت .تصمیم گرفت برود پیش مامانش نق نق کند .
در جست و جوی مادر با بی حوصلگی به اتاق کارش رفت . اما متاشفانه بعد از مختصری چرخیدن و جست و جو  متوجه اشتباه عظیم خود شد و  تا یاد این همه راهی که اشتباهی امده بود افتاد ، گرسنه اش شد .  سر که بر گرداند نگاهش به چیزی گیر کرد . یک چرخ خیاطی مدل قدیمی 57 صندوق یخچالی که روی زمین ولو شده بود . نگاهی به دور و بر کرد و به سمت چرخ خیاطیه پیر هجوم برد .
دسته ی چرخ خیاطی را با دستی چرخاند و با دست دیگر پارچه ای را که یادم نیست از کجا آورده بودش را زیر چرخ گذاشت و  جلو و عقب برد  و شروع کرد به در اوردن صدا . صدای چرخ خیاطی ."هزززززززززززززززززززز" . (فقط صدای سردوز را بلد بود . نگاه معصومانه ای به روی میز انداخت ، آن جایی که دستش نمی رسید . به سر دوز و قیچی برقی و سایر چرخ های موتوردار )
همین جور مشغول دوخت و دوز وهمی اش بود و نگاه های ممتدِ معصومانه نثار میز می کرد که درد عظیمی تا دندونش ر لرزاند و سوزاند .
چمانش را از میز دزدید و به سمت چرخ پرتاب کرد . رنگ پارچه عوض شده بود . (اول فکر کرد هری پاتر است) . اما یاد دردش افتاد .
بعد از مدتی  متوجه شد که فادر به چرخاندن دسته ی چرخ خیاطی نیست . اندکی بعد ، همان وقت که شواهد را کنار هم می گذاشت ، حساب کار دستش امد و زد زیره گریه .
با این صدا مادر جهید و پرید تا به اتاق رسید . مصطفی با دیدن مادر ، چشمان گریانش را هرچه تنگ تر کرد و با انگشت دست دیگرش ، به سوزن اشاره کرد که از وسط ناخون انگشت اشاره ی آن یکی دست گذشته بود و از آن طرفش در آمده بود .
مادر داشت شواهد را کنار هم می گذاشت که برادر رسید و دسته چرخ را چرخاند . اما متوجه شد که انگشت  همراه با سوزن بالا رفت و با شدت گرفتن گریه ام ، تصمیم به درک عمق فاجعه گرفت . پس با ضربتی به روی انگشت آن را به سمت پایین سراند تا سوزن از همان راهی که آمده بود برگردد . و کار را خاتمه داد .
یک ساعت بعد :
مصطفی را تصور کنید که با انگشت باند پیچی شده بی حال لم داده و انگار دستش قطع شده . و طلب  کمپوت و شیرینی می کند .
دو ساعت بعد :
حالا تصور کنید که بی حال نشسته و دارد با پایش ، پشتی ها را به سمت برادر مذکور پرتاب می کند . همچنین رو به برادرش اضافه می کند که : " اگر پرتاب کنی به مامان میگم من مریضم و تو اذیتم می کنی ."

پ.ن:
  • چون چرخ خراب بود ، خدا را شکر هیچ گونه نخی در پی سوزن دوان نبود .
  • از آن به بعد مصطفی به هر جمعی که وارد می شود بنا به درخواست اکثزیت باید چسب زخم را باز می کرد و دو سوراخ مذکور در دو سوی انگشت اشاره ی خود را به حضار یکی یکی نشان می داد .
  • بنا به حکم دادگاه نظامی مصطفی به عنوان تنبیه باید از این و آن تا مدت خوب شدن انگشت ، مواظب باش پسر خوبم می شنفت و صدایش هم در نیاید .( گاز هم نمی گرفت . ) (زبانش را هم در نمی آورد دراز کند .) (حتی یککم .)
  • خوبی این واقعه این بود که تا مدتی تا عمویش می پرید بگیردش قلقلکش دهد ، می گفت "عمو من مریضم بی خیال شو" و او هم می رفت پی کارش .
  • پایان
  • مدادم گم شده ، برایش دعا کنید حالش خوب باشد .

نوشته شده در تاریخ 1388/10/3    | توسط: مصطفا    | طبقه بندی: از قدما گویم برایتان ،     |
نظرات()