با خردسالان محل بیرون از خونه جلوی حیاطمون داشتیم بازی می کردیم که یهو یکی از همسایه ها صدام کرد .
 همین که رفتم یه کله از لا در اومد بیرون و گفت : برو ببین مامانت از سبزوار کلوچه نمیخواد .آخه مینا داره واسه ثبت نام میره سبزوار ، ببین اگه کلوچه می خواین 400 تومن بگیر بیار تا بدم واستون یه بسته بیاره ! ( حساب حسابه کاکا برادر   )
راهی خونه شدم . یه صدایی تو گوشم گرفته تا معدم پیچید .
   
" کلوچهی زنجفیلی خوشمزه ی سبزوار،اونم یک بسته ی بزرگ ! "

دلم ضعف رفت . گشنم شد ( اینجاس که مغزم وارد عمل میشه ، گرسنگی) .  نشستم یه گوشه . با توجه به تجربیات حاصله از این 3-4 ساله زندگی با مادرم می دونستم که مادرم ممکن نیست پول رو بهم بده . " هر وخت خاستی پول میدم برو یه دونه از همینا-کلوچه های موجود در مغازه جات - بخر " ای چیزی بود که در این جور مواقع می گفت !
دلمو زدم به دریا . رفتم خونه . تا اومدم به مادرم قضیه رو بگم دلم لرزید . دواره همون صدا تمام وجودمو تسخیر کرد .
باس یه کاری میکردم . بهش گفتم :
- دختره همسایه میخواد بره سبزوار ، منتها هیشکی خونشون نیست . اینم پول ( شایدم پول خورد ) نداره ! گفت بیام ازت یه 400 تومن بگیرم ، بعدا پس میده .
بعد کلی تعجب ، یه نگاهی بهم کرد و گفت : برو بگو خودش بیاد ببینم .
من که هنو تو هپروت/حپروت بودم اون لحظه عمق فاجعه رو درک نمی کردم ! یه خورده که تا خونه همسایه قدم زدم یهو به خودم اومدم !  ترسون ترسون رفتم دختر مذکور همسایه رو صدا کردم .(مادرایه اون وخت خیلی از دروغ  بدشون میومد )
اومد . وارد خونه که شدیم . مادرمو که صدا کرم . از خونه که اومد بیرون بعد از کلی خش و بش های مرسوم و احوال پرسی  گفت :
-راستی چقدر پول میخواستی ؟ مطمعنی 400 تومن بسه ؟!
-آره ، کافیه
با دلهره نیگاشون میکردم . یهو دست مادرم به سمت دختر همسایه دراز شد و اونم یه چیزی از مادرم گرفت. بعد هم چادر مشکیشو مرتب کرد و از خونه رفت بیرون . درم محکم بست . رفتم نیشستم تو خونه و منتظر موندم . انگار خبری نبود . اون هفته به خیر گذشت !
هفته ی بعد کلوچه بدست اومدم تو خونه . مامانم کلوچه هارو که دید پرسید : اینا دیگه چیه ؟
باخونسردی کامل در حالی که از زوره کلوچه نمی تونستم صحبت کنم گفتم : همون کلوچه هایی که گفته بودی مینا از سبزوار بخره دیگه . (بعد هم با افتخار:) خودت بهش پول دادی ؟ ؟ ! ! !
مادرم رفت تو فکر . منم کلو چه هارو گذاشتم تو یخچال و خوشحال از شکار اون روز جلو تلوزیون لم دادم و با پام تی-وی رو روشن کردم .
همون وختا بود که صدای خنده ی ننم بلند شد و یه کلمه ی تحسین آمیز  نثارم کرد (تو مایه های چلمنگ- کلی با این فحشه حال کردم ) و رفت سره یخچال واس بررسی ابعاده موضوع !

پ.ن :
  1. عجب چیز چرتیه این قانونه راز جاذبه ! من هر چی تلاش کردم تهه یه فیلم رو عوض کنم ، نشد که نشد !
  2. چرا بعضی ها تو وبلاگشون با خدا صحبت می کنن ؟ ( فک نکنم خدا بیاد وبگردی !)
  3. سیستمه آمار گیریه اینجا خراب است ؟آمار  یک سری دری وری (بلد نبودم بنویسم خزعبلات) گویند به ما !

نوشته شده در تاریخ 1388/06/10    | توسط: مصطفا    | طبقه بندی: از قدما گویم برایتان ،     |
نظرات()