کمی به عقب تر بازگردیم .
(مادرم می گوید این هارا ، حافظه ی من به آنجا ها نمیکشد ! )

نمای اول :
تلو تلو خوران دست در دست مادرم به سمت خانه می رویم . در راه مادرم دم دکه ای می ایستد تا برایم چیزی بخرد . مرا بلند می کند تا به انتخاب خودم از روی پیشخوانه دکه چیزی بردارم . دستم را به طرف سیگار ها بلند می کنم . در حالی که مادرم مرا از این کار منع می کند گریه ام میگیرد .

نمای بعدی :
مادرم برای شستن لباس ها با لباس شویی نیمه خودکارمان به حیاط میرود در حالی که در خانه را به روی من قفل کرده است . نیمه های کار  به ساکت بودن من شک میکند و نگران می شود . نگاهی که به دره خانه می اندازد متوجه رنگ قرمزی میشود که روی شیشه ی آن پاشیده شده است . با عجله وارد خانه می شود .  در خانه مرا با سطل رب گوجه فرنگی در حال رنگرزی دیوار ها می یابد .

نمای سومی :
در خیابان در کنار مادر راه می روم . فرد قد بلندی از روبرو می آید . نزدیک که می شود ناغافل من شروع به دویدن میکنم و از میان دوپای فرد مذکور با سرعت رد می شوم . مرد قد بلند مرا با نگاهش تا پشت سر خود با تعجب دنبال میکند . می ایستم و به سر مرد قدبلند که میان پاهایش است اشاره میکنم و قاه قاه می خندم  !


پ.ن :
  1. نمای اول آن قدر تکرار شد که دیگر مادرم بی خیال من شد و خود برایم خوراکی می خرید .
  2. آن زمان ربمان را خود درست میکردیم . با گوجه ولایتی ، از زمین های گرند فادر !

نوشته شده در تاریخ 1388/06/11    | توسط: مصطفا    | طبقه بندی: از قدما گویم برایتان ،     |
نظرات()