سه نفری پشت وانت لم داده بودیم و منتظر حرکت که ناغافل خیل کثیری به عقب وانت حمله ور شدند ! حول و بلا(/ولا) برمان داشت ! کمی این طرف و آن طرف را پائیدیم و منتظر شدیم تا نفسشان بالا آید . گفتند : مام میخوایم با وانت بیایم . (!)
پرسیدیم : فقط شماهایین دیگه ؟!  نگاهی به بیرون کردند و گفتند : آره . بعد از این که عموزاده ها و عمه ها جاگیری کردند وانت هم به راه افتاد . کل فامیل پدری در آن روز خجسته برای گشت و گزار در میان  علف ملف ها جمع شده بودند . قرار این بود که به باغ برویم . البته فکر ناجور نکنیند که باغ از خودمان نبود و از دیگری بود  . سپرده بودندش به یکی از عموها جهت  هفته ای مراقبت و باغداری ! وی هم که نامردی نکرد و ما را برد تا آن باغ را برای صاحبش بسازیم .
بعده بیست دقیقه ای جلوسه فشرده رسیدیم و هر جوری بود پیاده شدیم . باغی معمولی که مانند تمام باغهای دور و اطرافش  وصل چند  کوه و تپه می شد و آخر سر هم به سد باغرود منتهی . جای قشنگی بود . (البته تا قبل از رسیدن فامیل ما ) 
نیم ساعتی که گذشت و فامیل درخت ها رو لخت عور کردند ، چشمانشان به کوه افتاد . پیر و جوان شروع  به کوهنوردی کردیم و بالایه آن که رسیدیم ، سد باغرود مشهود بود و فاصله ی چندانی هم نداشت .  بعد از اظهار نظر در مورد این که آب سد از دفعات قبلی که هر کدام به نوبه ای -مثلا- با مدرسه (به عنوان اردو ) اینجا آمده بودیم چقدر پایین تر آمده و مشکل کمبود آب و گپی در مورد سایر مشکلات مملکتی ، تصمیم گرفتیم که به طرف سد مذکور سنگ پرتاب کنیم و ببینیم سنگ کی تا کجای دریاچه می رود . ساعتی را آنجا گذراندیم و وقتی سنگه هیچ کداممان به دریاچه  نرسید ، به این نتیجه رسیدیم که نخیر ، در آن دور و اطراف سنگ خوب پیدا نمی شود .  راهمان را کج کردیم و کمی آن طرف تر شروع کردیم به عکس انداختن .  از کوه که پایین آمدیم نیم ساعتی به وخته افطار مانده بود و نشستیم به گپ زدن و همگی رضایت خود را از این گشت و گزار و باغ آمدن اعلام کردیم . مثلا مادر بزرگم با طبع لطیفش گفت : " خوب حالا اومدین باغ چی گیرتون اومد غیر این که میون دارودرختا پرسه بزنین و از آخر هم این جوری بشینین سگا رو تماشا کنین "(منظورش سگهای نگهبان باغ بود ) . البته تعداد افراد مخالف هم کم نبود .
ساعتی بعد ، افطار هم گذشت و یکی از عموزاده ها شروع کرد به آماده کردن محیط برای انجام کاری که فامیل ما فقط در مواقعی انجام می دادند که قرار بود خیلی بهشان خوش بگذرد." رقیصدن" . البته باید بگویم که فقط مردان اجازه ی رقصیدن داشتند و بس . حالا ما هم که اهل رقص نیستیم و بیا و جمعش کن ! (بچه ها خبر دارند ! من خجالتیم . )
مراسم رقص که تمام شد طبق آداب و رسوم دیرینه ( که سینه به سینه میان خاندان ما گشته است ) زنان فامیل  نشستند به خاله زنک بازی و غیبت . و عمو ها و سایر مردان فامیل هم مشغول چانه زدن در مورد قیمت چیزهای مختلف ( از ماسه گرفته تا گوشت و برنج ) شدند .
ماندیم ما و کنج خلوت و قلیان و درختان بی زبان و آتش و دود . این بود که هر کس پی کاری رفت . بعضی ها هم رفتند پی کشیک و عوام فریبی !  البته شایان به ذکر است که ما بچه های خوبی هستیم منتها همچین که پایمان به کوه و هوای پاک و این چیز هامی رسد و حالی به بدنمان میدهیم  دست به گریبان این آلات مکروهه می شویم تا هم بدنمان را بد عادت نکرده باشیم و هم دهن مهنه فضای انسان دوستانه حاکم را آسفالت کنیم . 
دست آخر هم که زنان فامیل به جان یک دگر افتادند-وکسی یارای جدا کردنشان نبود-و مردان فامیل هم داغ دل خود را تازه کردند ، فسرده و خموش هر یک سوار بر ماشین خو یش شد و ما هم سوار بر وانت شدیم و هنگامه ی باز گشت فرا رسید .
در راه بازگشت ، جک و متلک بسیار گفتیم و بهم آن قدر خندیدیم و در پی تلافی شدیم که روده هایمان از حلق برون آمد . در همین حال و هوا بودیم که ماشین به چراغ قرمز خورد و ترافیکی - نه چندان بزرگ - پشت سر ما ایجاد شد . نگاهی که به پشت سر کردیم متوجه نگاه های متعجب و گاه خندان دیگران شدیم که می گفت" این اسگل ها را ببین درعصر تکنولوژی چه کار ها می کنند !" .  من هم جهت خالی نبودن عریضه برایشان دستی تکان دادم و مختصری بای بای کردم که یهو گونه های اطرافیان سرخ گشت و سر ها در گریبان فرو رفت . در همین حین بود که یک نفر رو یش را برگرداند و چند فحش نثارم کرد که از بس بی تربیتی بود از گفتن آن عاجزم .

وسلام .

پ.ن:
  1. داشتن باغ در فامیل ما جرم است . آخر فقط پولدار ها باغ دارند و فامیل ما تا پول گیرشان آید یکی از اولادشان را عروس و داماد می کنند .
  2. عمو زاده ها عجب معتادان خفنگی بودن ما بی خبر بودیم !
  3. اسم یکی از شوهر عما هایم در شناسنامه امیره ، منتها تو خونه و محل بهش می گن معتاد .
  4. از ما هراسان باشید که ما ضد فمنیسمیم و به زنانمان اجازه رقصیدن نداده و به ضد فمنیسم بودن خود می نازیم .
  5. پشت وانت چشمانت را 360 درجه می چرخاندی یکی در میان عمه میدیدی ! ( مادر بزرگ ما هم کارخانه ی جوجه کشی داشته ها ! )
  6. دوستان نظر سنجی یادشان نرود .

نوشته شده در تاریخ 1388/06/13    | توسط: مصطفا    | طبقه بندی: فی احوال حاضر،     |
نظرات()