نمای اول :
مادربزرگم و دایی ام مقابل تلوزیون ایستاده و باهم اختلاط می کنند (آخر  از صحبت کردن خوششان نمی آمد . آدم های کم حرفی بودند . )  هر کدام به دیواری تکیه کرده و پشتشان به من بود .
روز ها بود که در آن خانه ی باحاله روستایی ول می گشتم و هر روز تصویر میخی بر لب طاقچه و پریزی بر دیوار در هم می کوفتم و از هیجان لبریزم می کرد . مخصوصا  که آن ها تشک ها را در پای پیریز روی هم می چیدند و  رو یش را با پارچه ای می پوشاندند . با رفتن روی آن ها دستم به راحتی به پیریز می رسید . این بود که در آن موقعیت مناسب که مردی با زورش و پیرزنی با تجربه اش قادر به امداد رسانی بودند  ، تصمیم خود را گرفتم . میخ بدست با جستی خود را به بالای تشک ها رساندم و آرام و خاموش مدتی در همان جا نشستم . پریز را پشت سرم لمس کردم . شش دانگ حواسم به آن دو نفر بود . نفس عمیقی کشیدم و میخ را بالا بردم .
( از اینجا به بعدش را بیهوش بودم . بروید از مادربزرگم بپرسید )  

نمای دوم :
مادرم در اتاق دیگر مشغول ور رفتن با چرخ خیاطیش بود . حوصله ام سر رفته بود . دنباله چیزی می گشتم تا روز را با آن شب کنم . دو روزی بود که سرپیچه خالیه لامپ سیاری در گوشه ای از خانه افتاده بود .هر چه به اطراف زل زدم تا فکرم را منحرف کنم ، فایده ای نداشت . انگار چشمانم کور شده بودند و چیزه دیگری جز آن را نمی دیدند . از طرف دیگر ، تجربه ی ناکام قبلی که در آن موفق به دیدن الکتریسیته نشده بودم  یادم آمد ، برق از سرم پرید . سرپیچ خالی را با حرص در دستانم گرفتم و در حال که محکم آن را می فشردم ، دوشاخش را به سه راهه ی سیار زدم . درون سرپیچ که نگاه کردم ، امواج الکتریکی قابل مشاهده بودند ( بسانه رعد و برق ، نامش را یادم نیس ) . چنان شور و شعفی سر تا سر وجودم را فرا گرفت که تصمیم گرفتم  به موجودیتشان پی ببرم .  سیخی را از جاروی حیاط جدا کردم و به آنجا آوردم . سیخ را که به درون سرپیچ فرو کردم دیدم ، نخیر ، فایده ای ندارد .هیجان زده بودم .  برق الکتریسیته چشمانم را گرفته بود . از بی فایده ای تکه چوب عاصی شدم . طاقتم طاق شد ، آن را به کناری انداختم و انگشتم را در سرپیچ فرو کردم. دوست داشتم جریان الکتریکی را لمس کنم .
دقایقی بعد ، در حالی که دست راستم را با دست دیگرم محکم چسبیده بودم ، اشک ریزان وارد اتاق کار مادرم شدم .


پ.ن :
  1. هنوز هم پریز مذکور سر جاشه و گهگاهی هم میخ هایی بر لبه طاقچه .
  2. چند سال بعد هم مسئولیت تعمیر هر چی سراهه ی خراب بود به من سپرده شد.
  3. راستی مادرم بعد از ساعتی چشمه ای از مهر مادری را نشانم داد ، جوری که پرده ی گوشم پاره شد .
  4. اگر باتلون برای کسی مفهومی داره به بقیه هم بگوید .
  5. البته ما از بچگی آموزش می بینیم .  بد به دلتان راه ندهید . مادرم هم مشغول تعمیر چرخ خیاطی بود .
  6. امروز چیزی دیدم که درونم را برآشفت . دوربینی کاملا محسوس که بر برون بانک نصب شده بود و هم ولایتی ها هنــــــــــــــوز از جا درش نیاورده بودند !
  7. هم ولایتی کجایی(؟) ، وبلاگ ما هم مقدس شد . (نظرسنجیمان هم 7 گزینه دارد ، دلتان بسوزد )
  8. نویسنده ی جدید اضاف کردیم ، باشد که خاطراتمان دو چندان شود .

نوشته شده در تاریخ 1388/06/15    | توسط: مصطفا    | طبقه بندی: از قدما گویم برایتان ،     |
نظرات()