ما وختی کوچک بودیم به ماهیگیری نمی رفتیم ، بلکه در کوچه و خیابان دوچرخه چینی به دست ، دنبال هم می دویدیم ( "made in iran" بودیم ) . حتی وختی سایرین به مهدکودک می رفتند ، ما در خانه مشغول تعمیر کولر و یخچال بودیم .
در این مطلب برایتان کمی از تفریحات کوچکانه گویم .

نمای اول (یک گفت و گوی که آن را از کنج مغذم بیرون کشیدم) :
بعد از خوردن ناهار و ور رفتن با تلوزیون ، در یک بعد از ظهر تابستانی ، پا به کوچه می گزارم . کمی اطراف را دید می زنم ، اما وختی چیزی قابل توجهی نمی یابم میلاد پسره همسایه را از کوچه صدامی کنم .( این شیوه ی ارتباطیمان بود ، بیا به کوچه و با ولومه بالا صدایم کن) کمی که  از حنجره مایه گذاشتم ، بالای پشتبام پیدایش شد و نگاهی به کوچه انداخت . بعد هم با کلی شوق و ذوق بالا و پایین پرید و دستانش را نشان داد و گفت : " ببین از این گوشیا که خلبانا دارن ساختم ! " (منظورش هدفون بود. ما در مناطق محروم زندگی می کردیم. )
نگاهی که انداختم دیدم دو سره دسته ی سطلی را با گل به صورته کروی در آورده . بعد هم در گوشش گذاشت و کمی اطوار در آورد . اخر سر هم گذاشت و رفت .
دوباره صدایش کردم . این بار با یک لبخند گله گشاد به کوچه آمد . البته در را که باز کرد صدای یکی از اهل خانه یشان می آمد که می گفت : "میلاده پدر فلانه مادر فلان ، این چه کاری بود کردی ؟"
کمی که این درو آن در زدیم که به هر زوری وختمان را بگذرانیم ، نشد که نشد . آخر سر هم افتادیم سره لج و لجبازی و مختصری کتک کاری . در همین گیر و دار بود که گفت : "اصلا من میرم دوچرخه ی بابامو میارم به تو هم نمیدم"  (بابایش با دوچرخه می رفت سره کار ، منتها معمولا در آن ساعت داشت چرت میزد یا هندوانه می خورد.)
من که بد نارویی خورده بودم در آمدم که:" منم می شینم آرم شبکه دو رو می کشم. "
ناروی بدی بود ، شما درک نمی کنید .
او هم برگشت و با پشیمانی و حصرت  گفت که اگر آرم شبکه دو رو نکشی ،می دهم با دوچرخه بازی کنی .
اینجا بود که برگ بردنه را در دستانه خود حس کردم  و برای این که کمی حالش را بگیرم ، نشستم به کشیدن آرم شبکه دو .
او هم سرش را برگرداند و با افاده جواب داد که الان دوچرخه ی بابام رو میارم و باهاش بازی می کنم . ده دقیقه بعد هم دوچرخه بدست ، دوان دوان از خانه بیرون زد و تا جایی که می توانست از در فاصله گرفت . بعد هم مشغول بازی شد . (معمولا یک نفر پی اش می آمد )
 و من همچنان آرم شبکه دو روی اسفالت میکشیدم .

پ.ن:
  1. این گفت و گو به صورت زنده ام کمی محو جلوی چشمانم است و هیچ گونه شکی در واقعی بودنه آن نیست.
  2. قدیما از الانم خیلی نامرد تر بودم . کلن از قدیما خوشم نمیاد .
  3. نوک مدادم بر روی گذشته مانده .
  4. سه چهار روزه پیش ، ساعتی با دوچرخه قدم زدم ، عینه سگ حال داد .
  5. کمی حوصله برایم بیاور تو رو خدا به جان عمت .
  6. من سواتم بیشتر از یک نمیکشه ، واسه همون نمای دوم رو بیخیال شدم .
  7. این هم سریال است . شورته فیلم نیست. ما تو کاره شورت نیستیم. اگر هم تقاضا زیاد شد تصویری از شرت می گزارم .
  8. سیستمم داغون شد،الانم از جای دگر می نویسم،هفته ای شاید نیایم. روزگاره بدیست.   (گویا مشكل اساسیست ، وضعیتم نامعلومست ، شاید 10 الی 15 روز . خواهم مرد . )
  9. این شما و این عرفان .
  10. وا ام بعد ! (مادره بعد)

فوقع ما وقع :
  1. بازگشت اژدها از نوع نیشابوریش به گمبت . مصادف با کانکت شدن وی .
  2. بنا بر مردمی بودن بلاگ و رعایت شئونات اسلامی و بی توجهی به پاشنه ی مردم(حالا چه کفششون چه خودشون) ، بنا بر پیشنهادات مکرر ، عرفان مخروج گردید .
  3. دیگه دیو چو بیرون شود ، فرشته درآید .
  4. راستی سلام .
  5.  اولین نفری هم که بیاد سر بزنه یه جایزه ی فرهنگی هنری داره پیش من .(قضیه لو رفت ،تا سومی جایزه میدیم منتها همچین بار معنویش کمتره
  6. نطقم کور شد .
  7.   این  "پ.ن"  فقط و اگرفقط  به دلیل حفظ تقدس بلاگ می باشد و هیچ منظوری در پی آن نهفته نیست .  خدایا  ،خدایا،  تا فلان وخت، ما ، زنده ، هستیم . مرگ بر ضد ولایت فقیه . سلام بر خمینی .


نوشته شده در تاریخ 1388/06/20    | توسط: مصطفا    | طبقه بندی: از قدما گویم برایتان ،     |
نظرات()